شوریده
دل و دینم شد و دلبر به ملامت بر خاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در اخر صحبت به ملامت برخاست
شمع اگر زآن رخ خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هوا داری آن عارض و قامت برخاست

گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.
سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.
با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !
به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.
نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !
روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !
هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .
پیراهن را روی کت بپوشید.
دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
ماست را با چنگال بخورید.
با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !
زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.
سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.
ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.
داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.

شاگردی در درس منطق مردود شد ...
به استادش معترض شد که : شما خود منطق به درستی میدانید ؟!
استاد با غرور گفت میدانم وگرنه استادت نبودم!
شاگرد گفت : سوالی دارم اما اگر پاسخ را ندانی، مرا قبول خواهی کرد؟!
استاد فرمان به پرسش داد و فرمود : به یقین !
شاگرد سوال اینگونه پرسید: قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست،
نه قانونیست و نه منطقی، آن چیست ؟!!
استاد به فکر فرو رفت ، پس از تاملی طولانی گفت ندانم ، و نمره کامل به شاگرد داد...
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال از او پرسید؟!
شاگرد بلافاصله جواب داد :
- شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که قانونی است ولی منطقی نیست!
- همسر شما یک معشوقه ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست!!!
- این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در حالی که باید آن درس را رد
میشد نه قانونی است و نه منطقی !!!

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا،خواهی برو جفا کن

امروز بهترین روز زندگیم
وصف ناپذیره احساسم
ای کاش میشد هر روزم امروزم
خیلی آرومم
تا به این سن هیچ وقت انقدر اروم نبودم
انگار سبک ترین جسم روی زمینم
دارم پرواز میکنم
مثل یک قاصدک تو دست نسیمم
انقدر آروم که واسه اولین بار چشممو بستمو برد خوابم
خدایا ممنونم

آقای دکتر پاک بهم ریختم..خیلی میترسم..زنم دست از سرم بر نمیداره..خدا بیامرز همش بخوابم میاد..میگه پس کی میخای به حرفت عمل کنی..یکسال گذشت!!..
خب..مگه چی بهش گفته بودی؟!!..چرا عمل نمیکنی؟!!.
هیچی آقای دکتر..بهش گفته بودم..یه لحظه هم بدون تو زنده نمیمونم!!

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛
روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛
شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز
کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد.خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برمپیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپهنشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواستبره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم" .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
منبا کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه"خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشتسر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخندزیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به منباشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم" .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یکسال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ،من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشرو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمیکرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، باهمون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو رویشونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوامبهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" روگفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم کهعشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ،اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
سالهایخیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودشمیدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یهنفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردمکه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینومیدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برایمن یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم
بر اساس یک پژوهش جدید، نوشیدن قهوه، قدرت مغز زنان را در شرایط استرسزا افزایش داده، اما مردان را دچار بحران میکند
به گزارش ایسنا، طبق این تحقیقات در حالیکه نوشیدن یک قهوه عملکرد زنان را در زمان کار با دیگران افزایش میدهد، به خاطره مردان آسیب زده و تصمیمگیری آنان را کند میکند.
دانشمندان دانشگاه بریستول انگلیس با انجام آزمایشاتی قصد داشتند بفهمند که قهوه چه تاثیراتی بر فردی که در موقعیت استرس زا قرار دارد میگذارد.
آنها در تحقیقات خود از 68 زن و مرد خواستند تا وظایف مختلفی همچون شرکت در مذاکرات، حل جدول و انجام معماهای یادآوری را انجام دهند و به آنها گفته شد که پس از انجام این کارها باید به صورت عمومی در مورد کار محوله خود صحبت کنند.
به نیمی از این افراد قهوه بدون کافئین و به سایر افراد قهوهای با میزان کافئین بالا داده شد.
محققان دریافتند که عملکرد مردان در آزمایشهای مربوط به حافظه با مصرف قهوه کافئیندار دچار اختلال بالایی میشود. آنها جداول خود را به طور میانگین 20 ثانیه دیرتر از افرادی که قهوه بدون کافئین خورده بودند حل کردند.
اما زنانی که قهوه کافئیندار مصرف کرده بودند 100 ثانیه سریعتر آزمایش خود را به اتمام رساندند.
مطالعات قبلی به این موضوع اشاره داشتهاند که قهوه احتمالا در برابر بیماریهایی مانند دیابت، آلزایمر و آسیب کبدی و نقرس از بدن محافظت میکند.
یک پژوهش در استرالیا نشان میدهد که زنان بیشتر عاشق مردان معمولی میشوند که حضور بیشتر در منزل دارند و اکثر وقت خود را به کار اختصاص نمیدهند.
یک پژوهش که در استرالیا صورت گرفته است حاکی از آن است که زنان مردان معمولی را بیشتر از مردان شاهزاده و میلیونر و قهرمانان ورزشی برای ازدواج می پسندند.
این پژوهش که بر روی تعداد زیادی از زنان استرالیایی انجام شد نشان می دهد که زنان استرالیایی از مردان معمولی به خاطر حضور بیشتر در منزل، احترام وقت قرارها و حضور به موقع در آنها بیشتر از مردان مهمی که اکثر وقت خود را به کار خود اختصاص می دهند تمایل دارند.
این پژوهش شامل مقایسه مردان معمولی با شاهزاده ها، میلیونرها و قهرمانان ورزشی می شد که نتایج آن اهمیت مردان معمولی برای زنان را نشان می داد.
اخیرا سارا بوکر، هنر پیشه، مدل و مانکن تازه مسلمان آمریکایی، توضیحاتی را درباره خود ارائه داده است.
او در گفتگویی خود را اینگونه معرفی و علت مسلمان شدنش را اینگونه بیان می کند:
من یک زن امریکائی هستم که در مرکز امریکا بدنیا آمده ام. من مانند هر دختر دیگری بزرگ شدم. با علاقه و تعلق خاطر شدید به زرق و برق زندگی در “گران شهرها”. در نهایت من به فلوریدا و از آنجا به ساحل جنوبی میامی نقل مکان کردم. یک منطقه پرشور برای آنهائی که در جستجوی “زندگی پر زرق و برق” هستند. طبیعتا، من آنچه که یک دختر معمولی غربی انجام می دهد را انجام می دادم.
براساس ارزیابی ارزش خودم بر مبنای میزان جلب توجه دیگران من به ظاهر و جذابیت و گیرائی خودم توجه داشتم. من مرتبا ورزش می کردم و یک مربی شخصی شدم. یک خانه شیک لب دریا خریدم و توانستم یک سبک زندگی “با کلاس” برای خود فراهم کنم.
سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در “جذابیت زنانگی ام” پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.
به علت افزایش مستمر فاصله میان رضایت شخصی من و سبک زندگی ام، من در فرار از الکل و مهمانی ها (پارتی ها) به مراقبه (مدیتیشن) و مذاهب غیرمتعارف پناه می بردم. اما یک فاصله کوچک به یک دره تبدیل گشت. و در نهایت متوجه شدم که تمامی آنها فقط یک مسکن هستند و نه یک درمان موثر.
یازده سپتامبر ۲۰۰۱، زمانی که من شاهد رگبار پی در پی اسلام، ارزشها و فرهنگ اسلامی، و اعلام شرم آور “جنگ صلیبی جدید” بودم، توجه ام به چیزی بنام اسلام آغاز شد. تا آن زمان، تمام چیزهائی که برای من با اسلام تداعی می گردید عبارت بودند از: زنان پوشیده در “چادر”، کتک زنندگان زنان (همسران)، حرام ها، و یک دنیا ترور و وحشت.
یک روز من با قرآن، کتابی که در غرب بطور منفی کلیشه ای معرفی شده است برخورد کردم. در ابتدا سبک و نحوه برخورد قرآن مرا تحت تاثیر قرار داد، و سپس نگاه آن به هستی، زندگی، آفرینش، و ارتباط میان خالق و مخلوق مرا به شگفتی آورد. من قرآن را خطابه ای مملو از بصیرت و بینش برای قلب و روح، بدون نیاز به هیچ مترجم (مفسر) و کشیشی یافتم.
سرانجام من حقیقت را دریافتم: فعالیت ارضاء کننده جدید من چیزی جز قبول مذهبی بنام اسلام، که می تواند سرچشمه آرامش برای من بعنوان یک مسلمان “فعال” باشد، نبود.
من یک ردای زیبای بلند و یک پوشش سر که شبیه لباس عرفی زنان مسلمان است خریداری کردم و در خیابان ها و محله هائی که روزهای پیشین با شلوار کوتاه، بیکینی، و یا با لباس کار “شیک” سبک غربی در آنها راه میرفتم، ظاهرشدم. اگر چه مردم، چهره ها، و مغازه ها همه همان ها بودند، اما یک چیز بطرزی چشمگیر و استثنائی متفاوت بود، من همان نبودم و نه آرامشی که من برای اولین بار در زن بودن تجربه کردم.
من احساس کردم که همه زنجیرها پاره شده اند و من بالاخره آزاد شده ام. من از چهره های حیرت زده جدید مردم، در مکانی که زمانی چهره هائی که پر از نگاه های شکارچی برشکار بود را تجربه کرده بودم، لذت می بردم. ناگهان یک بار از دوش من برداشته شد. من دیگر تمامی وقت ام را صرف خرید، آرایش، درست کردن موهایم، و تمرین بدنی برای خوش اندام شدن نمی کردم. سرانجام، من آزاد شدم.
من از حجاب رضایت داشتم، اما دیدن رو به افزایش زنان مسلمانی که از نقاب استفاده می کنند کنجکاوی مرا درباره نقاب برانگیخت. من نظر همسر مسلمانم را، که پس از اسلام آوردن با او ازدواج کردم، درباره گذاشتن نقاب و یا بسنده کردن به حجاب را جویا شدم. به نظر او حجاب در اسلام امری واجب است، در حالی که نقاب نیست. در آن زمان، حجاب من شامل پوشش سری که تمامی سر مرا بجز صورتم رامی پوشاند، و یک ردای سیاه بلند گشاد بنام “عبا” که تمامی بدن مرا از گردن تا نوک پا را می پوشاند، بود.
هیچ چیز مرا از تعویض بیکینی ام در ساحل جنوبی و زندگی پر زرق و برق سبک غربی ام با زندگی کردن در آرامش با خالقم و لذت بردن از زندگی در میان همنوعانم بعنوان یک شخص با ارزش، خوشحال نمی کند. بدین دلیل است که من استفاده از نقاب را انتخاب کرده ام، و تا پای مرگ از حق لاینفک ام برای پوشیدن اش دفاع خواهم نمود.
به شما زنانی که مفاهیم زشت کلیشه ای علیه حجاب فروتنانه اسلامی را می پذیرید، می گویم که: شما نمی دانید که چه چیزی را دارید از دست می دهید.








پخش مستقیم فوتبال پیروزی
(خوشوبش شیث رضایی و نصرتی)>>>>>

دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا امده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری...
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !
عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که :
عشق زاییده تنهایی است…. و تنهایی نیز زاییده عشق است…
تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد …. کسی در پیرامونش نباشد!
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند…
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ……
دکتر شریعتی
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت
1هرچه دانستم فقط از دولت عشق بود.(لئو تولستوی)
2روح زندگی تماما در عشق خلاصه شده است.(دچ لی)
3زندگی حتی با عشق گمشده ، شیرین تراززندگی
بی عشق است.(تاگور)
4زندگی با عشق ، تا ابد جاودان است.(لئو بوسکالیا)
5اگر تصمیم داری به جای وقت گذراندن زندگی کنی ،
باید همواره آماده ی عشق ورزیدن باشی.(لئو بوسکالیا)
6زندگی بدون عشق ،همچون باغ بدون آفتاب است که
گل هادرآن مرده اند(لئو بوسکالیا)
| Design By : Night Melody |











